X
تبلیغات
زی زی

زی زی

به وبلاگ خودتون خوش اومدین

اشخاص مختلف چطور فیل شکار می کنند؟

ریاضیدان ها
ریاضیدانها به آفریقا می روند ، هر موجودی که فیل نیست کنار می گذارند و سپس یکی از آنها را که باقی مانده است می گیرند .
البته ریاضیدانهای با تجربه ، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد . آنگاه به آنجا می روند . 
استادان ریاضی ، با تجربه ، ابتدا ثابت می کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجو باقی می گذارند

مهندسان نرم افزار کامپیوتر
این دسته شکار فیل را بر
اساس اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند : 
گام 1) برو به آفریقا
گام 2) از دماغه رود نیل ( جنوبی ترین نقطه آفریقا ) شروع کن
گام 3) به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما .
گام 4) در هر گذر ،
الف – هر حیوانی را که می بینی شکار کن .
ب – آن را با فیل مقایسه کن .
ج – اگر با هم برابر بودند کار تمام است و گرنه برو به گام 3 
برنامه نویسان با تجربه ، ابتدا یک فیل را در قاهره (شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد .

اقتصاددان ها
اقتصاددان ها فیلی را شکار نمی کنند ، زیرا اعتقاد دارند که با ایجاد بازار آزاد و دادن پول به اندازه کافی به فیلها ، خودشان ، خودشان را شکار می کنند .

سیاستمداران لیبرال
از آنجا که این دسته معتقدند که همه موجودات راست می گویند لذا اولین حیوانی را که می بینند شکار کرده و می گویند که این فیل است ! و نظر هر کسی قابل احترام است لذا اینها درست می گویند . 

سیاستمداران دموکرات
ابتدا شکار کردن فیل را به رای گذاشته اگر حائز اکثریت آرا بشود آنگاه به نیرو های مردمی دستور شکار آن را می دهند ! 

سیاستمداران دیکتاتور
هر چه دیکتاتور بگوید همان است ! پس اولین موجودی که به شما بدهند فیل است ! 

سیاستمداران آمریکایی
ابتدا با استفاده از رسانه های گروهی نشان می دهند که فیل ها یا تروریست هستند یا در حال تهیه بمب هسته ایی ! سپس با متحدانشان به آفریقا لشکر کشی می کنند . پس از اشغال کامل قاره سیاه ، اعلام می کنند که هیچ فیلی اینجا نبوده است ! و اینها اشتباهات اطلاعاتی سازمانها سیا و همکارانش بوده است . 

برخی دیگر از سیاستمداران
به هیچ وجه فیل را شکار نمی کنند . اما آنها فیل هایی را که شما گرفته اید بین مردمی که به آنها رای داده اند تقسیم می کنند .

روانشناسان
اینها ابتدا شما را هیپنوتیزم کرده و به شما می قبولانند که آنها فیل شکار کرده اند . پس از بیداری نیز به شما می گویند که اگر الان فیل نمی بینید یا شیزوفرنی شده اید یا دچار توهم در ضمیر ناخود آگاه خود ! 

وکلای حقوق
وکلا فیل شکار نمی کنند . ولی دور گله فیلها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که بر روی زمین ریخته متعلق به کدام فیل است ، بحث می کنند .
البته اگر کسی آنها را استخدام نماید می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد . 

معاونین بخش مهندسی ، تحقیق و توسعه
اینان خیلی سعی می کنند که فیلی را شکار کنند ، اما کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیلهای موجود قبلا شکار شده اند .

مامورین کنترل کیفیت
اینها به فیلها کاری ندارند ، بلکه دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 16:26  توسط زی زی  | 

مامان ها بخوانند

با كودك چگونه از مرگ صحبت مى كنيد؟

 

توضيح مرگ به كودكان يكى از سخت ترين كارها براى اولياست، بخصوص هنگامى كه خود آنها با غم مرگ عزيزى دست به گريبان هستند. اما مرگ يك بخش غير قابل انكار از زندگى است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، از خيلى خردسالى، كودكان نسبت به آن كنجكاو مى شوند و به فهميدن و پرسيدن درباره روشهايى كه احساس غم مربوط به آن را به طور طبيعىنشان بدهد، علاقه مند هستند، روشهايى كه بزرگترها عزادارى مى نامند.

شايد باعث تعجب باشد كه بدانيد حتى كودكان ۲ ساله از مرگ آگاه هستند. كودكان در قصه هايشان يا برنامه هاى تلويزيون از مرگ مى شنوند، يا در اطراف خود حيوانات خانگى يا خيابانى مرده را مى بينند. على رغم اين موارد، هيچ كدام از كودكان مفهوم مرگ را نمى دانند. آنها نمى توانند مفهوم هميشگى بودن مرگ را درك كنند و در عوض، آن را به عنوان يك اتفاق موقت و قابل برگشت در نظر مى گيرند.

آنها تصور مى كنند كه اجساد هنوز مى خورند و مى خوابند و كارهاى هميشگى خود را انجام مى دهند، فقط با اين فرق كه اين كارها را يا در آسمانها و يا در زير خاك انجام مى دهند. حتى وقتى يكى از اوليا يا خواهران و برادران كودك درگذشته است، او نمى تواند اين اتفاق را براى آنها در نظر بگيرد.


كودكان به روشهاى مختلف نسبت به مرگ واكنش نشان مى دهند:

اصلاً تعجب نكنيد اگر كودك ۲ ساله اى در آموزش مهارت توالت رفتن پسرفت كند يا كودك ۵ ساله اى نخواهد به مهد كودك هميشگى اش برود، چرا كه كودك در جست و جوى علت پريشانى و غمگينى بزرگترها است و مى خواهد بداند چرا برنامه روزمره اش تغيير كرده است. او با خودش فكر مى كند چرا به ناگهان جهان اطرافش اين همه نگران كننده شده است. از سوى ديگر، ممكن است كودكى هم باشد كه اصلاً واكنشى به مرگ نشان ندهد يا گاه گاهى در بين شادى و خوشحالى هاى كودكانه اش به ياد آن بيفتد كه اين هم كاملاً طبيعى است و دليل سنگدلى كودك نيست! اصولاً كودكان اين مفهوم را كم كم و به آهستگى درك مى كنند و نبايد انتظار داشت كه همه موضوع را در يك لحظه يا يك روز بفهمند و حتى بسيارى از آنها تا وقتى كه كاملاً احساس امنيت نكنند، به احساس غم خود اجازه ظهور نمى دهند، يعنى فرايندى كه ممكن است ماهها تا سالها به طول بينجامد، بخصوص اگر مرگ عزيزى را شاهد بوده باشند.بعضى از كودكان رفتارهايى انجام مى دهند كه به نظر عجيب مى رسد. مثل بازيهاى تشييع جنازه يا اداى مردن كسى را درآوردن. اين هم امرى طبيعى است، حتى اگر به نظر بزرگترها غير معقول باشد. بنابراين، اين روش ابراز احساسات در مورد مرگ را نبايد از كودك گرفت.


> احساسات خود را در مورد مرگ توضيح بدهيد. سوگوارى يك قسمت بسيار مهم براى التيام غم مرگ عزيزان است و اين هم در مورد بزرگسالان و هم در مورد خردسالان صادق است كودك را نبايد با سوگوارى شديد، وحشت زده كرد، ولى از طرفى هم نبايد مسأله را بى اهميت جلوه داد. به كودك بايد توضيح داد كه بزرگترها هم نياز به گريه كردن دارند و اينكه ما به خاطر از دست دادن كسى ناراحت هستيم. در غير اين صورت، كودك كنجكاوانه تغييرات خلقى شما را درك مى كند و بخصوص وقتى حس كند مسأله اى وجود دارد، ولى شما سعى در مخفى كردن آن داريد، نگران تر مى شود.


> به سؤالات كودك پاسخ دهيد. كنجكاوى كودكان درباره مرگ يك امر عادى است و نبايد از سؤالات آنها فرار كرد، بلكه بهتر است از فرصت پيش آمده استفاده كرده و به كودك كمك كنيم تا بتواند با مسأله از دست دادن ديگران روبرو بشود.


> جوابهاى آسان و كوتاه عرضه كنيد. كودكان قدرت درك اطلاعات پيچيده و سنگين را ندارند. بنابراين سعى كنيد براى توضيح مرگ وارد جزئيات و بحثهاى پيچيده آن نشويد. آنچه براى كودكان بخصوص زير ۵ سال درك بهترى دارد، توضيح مرگ به عنوان توقف تمام كارهاى جسمانى است. مثلاً به او گفته شود مردن اين گربه يعنى اينكه او ديگر راه نمى رود يا غذا نمى خورد و چيزى را نمى بيند و هيچ دردى را احساس نمى كند و جسم آن ديگر كار نمى كند.


> كودكان نياز دارند در مورد خودشان اطلاعاتى داشته باشند. ممكن است بپرسند كه «من كى مى ميرم؟» كه در جواب بهتر است گفته شود «هيچ كس نمى داند كه كى كسى مى ميرد، ولى بيشتر ما زمان خيلى خيلى زيادى زندگى مى كنيم. من مطمئنم كه تو تا وقتى كه خيلى پير بشوى، زندگى مى كنى.» يا ممكن است كودك بپرسد: «مامان، تو كى مى ميرى؟» اين سؤال معمولاً براى اوليا خيلى تكان دهنده است. عملاً منظور كودك از اين نوع سؤال اين است كه آيا تو از من مراقبت مى كنى و يا چه كسى بعد از اين از من مراقبت مى كند، بنابراين بهتر است به كودك گفته شود «مامان قوى و سالم است و خيلى خيلى وقت زيادى، پيش تو خواهد ماند.» حتى به كودكان زير ۵ سال توصيه مى شود اوليا بگويند «مامان نمى ميرد»، «بابا نمى ميرد».

بنابراين اگر اينگونه جواب بدهيم كه «فرزند عزيزم همه ما يك روزى مى ميريم» براى كودك مانند اين است كه بگوييم ما همين امروز مى ميريم

واژه هاى مسأله ساز
بخش نخست مقاله، به چگونگى نگاه كودكان به مقوله مرگ و اينكه آنها نمى توانند مفهوم هميشگى بودن مرگ را درك كنند و در عوض، آن را به عنوان يك اتفاق موقت و قابل برگشت در نظر مى گيرند، اشاره شد. و همچنين نكته هايى براى ايجاد ارتباط مناسب با كودكان مطرح شد. در بخش پايانى ، ساير نكات مهم در اين زمينه مورد بررسى قرار مى گيرد.

> از عبارت هايى كه به يك امرخوب اشاره مى كند، پرهيزكنيد.
عبارت هاى معمول بزرگترها درمورد مرگ مثل «درآرامش استراحت كردن» يا «خواب ابدى» يا «رفتن به يك جاى دور» براى خردسالان بسيارگيج كننده است.
پس نگوييد كه «پدربزرگ خوابيده است» يا «به يك جاى دوررفته است». كودك ممكن است با اين توضيحات از رفتن به تختخواب نگران بشود و فكركند كه او هم ممكن است بخوابد و ديگر برنگردد، يا اگر شما به خريد و كار برويد، فكركند كه شما هم برنمى گرديد. مرگ را هرچه قابل لمس تر براى او توضيح بدهيد مثلاً بگوييد: «پدربزرگ خيلى خيلى پيرشده بود و بدن اش قادر به كاركردن نبود» اگر پدربزرگ قبل از مرگ مريض بوده اطمينان حاصل كنيد كه كودك بفهمد مريض شدن مثل سرماخوردن معنى مردن نمى دهد. به او توضيح بدهيد كه اين مريضى ها نمى تواند كسى را بكشد.


> درمورد كاربرد واژه هاى خداوند و بهشت با احتياط كامل رفتاركنيد. دقت كنيد اين مفاهيم را براى يك كودك ۵ساله يا حتى كوچكتر به كار مى بريد و هدف شما اين است كه او را آرام كنيد. پس مراقب باشيد او را بيشتر گيج و مضطرب نكنيد.
براى مثال اگر بگوييد «مادربزرگ الآن خيلى خوشحال است چون توى بهشت است» كودك فكرمى كند «چطور مادربزرگ واقعاً خوشحال است اگر همه كسانى كه دور و برمن هستند، اين همه ناراحتند؟!» يا مثلاً بگوييد كه «عمو آنقدر خوب بود كه خداوند او را پيش خودش برد.» كودك فكرمى كند اگر خدا عمو را پيش خودش برده چون خوب بوده پس ممكن است مامان، من يا هركس خوب ديگرى را نيز پيش خودش ببرد!!» يا «اگر من هم خيلى خوب باشم مى توانم برم پيش خداوند و بابابزرگ را ببينم» يا اينكه «سعى كنم كه بچه بدى باشم تا بتوانم بيشتر پيش بابا و مامان بمانم!» بنابراين عبارتى به كار ببريد كه او را نگران تر نسازد. مثلاً بگوييد: «ما خيلى ناراحتيم كه بابابزرگ ديگر پيش ما نيست و ما خيلى دلتنگ او مى شويم ولى اين خوب است كه بدانى او الآن پيش خداوند است.»


> منتظر واكنش هاى مختلفى ازسوى كودك باشيد. كودكان علاوه بر احساس غم درباره مرگ، احساس گناه يا خشم نيز پيدامى كنند. بخصوص اگر متوفى يك فرد نزديك خانواده باشد.
مثلاً كودك ممكن است فكركند خواهرش به خاطر حسادت هاى او مرده است يا چون او خواهرش را كتك مى زده و اذيت مى كرده، مرده است و از اين احساس به احساس گناه شديد برسد.
گاهى ممكن است كودك نسبت به متوفى خشمگين بشود كه چرا او را ترك كرده و رفته، يا حتى نسبت به شما، پزشكان و پرستاران احساس خشم كند.
ازسوى ديگر كودك ممكن است با بروز رفتارى كاملاً بى تفاوت شما را متعجب كند مثلاً بگويد«حالا كه بابا پيش ما نيست، من راحت تر مى توانم بازى كنم!» از اينگونه عبارات تعجب نكنيد و آنها را به حساب ناتوانى كودك از درك مفهوم پيچيده مرگ بگذاريد.
كودكان نمى توانند آنطور كه بزرگترها معنى و اثر مرگ را درك مى كنند، اين موضوع را درك كنند، بنابراين چنين كودكانى سنگدل و بى احساس نيستند.


> انتظار تكرار سؤالات كودك را داشته باشيد. سؤالات تكرارى درمورد مرگ و توضيح علائم غم و ناراحتى براى كودك ممكن است مدت ها به طول بينجامد. حتى با بزرگترشدن وى و رشد مهارت هاى شناختى او، سؤالات تازه ترى مطرح مى شود.
نگران نباشيد كه توضيحات شما ناقص بوده، چرا كه سؤالات تكرارى كودكان يك امر طبيعى است. تنها كارى كه بايد بكنيد اين است كه با صبر هرچه تمامتر به آنها پاسخ دهيد.

> به كودك كمك كنيد خاطرات خوب فرد فوت شده را به ياد بياورد. صحبت از شيرينى با او بودن و اجازه تعريف از گذشته دادن به كودك خيلى آرامش مى دهد. كودكان به روش هاى قابل لمس براى سوگوارى نيازمند هستند، بنابراين به جاى شركت درمراسم تدفين، كودك زير۵سال مى تواند در خانه شمع روشن كند يا يك آواز براى فرد درگذشته بخواند، تصوير او را بكشد يا در

مراسم ديگر سوگوارى شركت داده شود.
دادن يك وسيله از فرد فوت شده به كودك، براى ايجاد احساس آرامش در او بسيار مؤثر است؛ مثلاً مى توان يك گردنبند از مادربزرگ را دراتاقش گذاشت.


> گاهى اوقات مادر به علت سقط جنين بيمار، دچار سوگ مى شود. دراين موارد كودك نيز نگران مادر مى شود حتى بدون اينكه بداند حاملگى و تولد چه معنى مى دهد. او ممكن است احساس گناه كند و يا به سوگ ازدست رفتن نقش خواهر يا برادر بزرگترشدن خودش بنشيند كه شما ازقبل به او وعده داده بوديد. دراين مواقع، كودك احتياج دارد مطمئن بشود اينگونه مرگ و مير خيلى نادر است، بخصوص اگر شما قصد باردارى ديگرى داريد. به كودك بايد توضيح داد «بچه فوت شده به اندازه كافى بزرگ نشده بود كه بتواند به دنيا بيايد و بيرون شكم مامان زندگى كند». به كودك خود اجازه بدهيد با كشيدن يك نقاشى يا درست كردن يك كاردستى دراين باره سوگوارى خود را نشان بدهد.


> درمواقعى كه از تلويزيون يك حادثه را مشاهده مى كنيد، كودك شما اضطراب و نگرانى شما را درك مى كند. بنابراين به او بگوييد «از اينكه مردم ناراحت شده اند و با سختى روبه رو هستند من هم ناراحت هستم. ولى دركنار تو، كودكم، خواهم بود و از تو مراقبت خواهم كرد.»


> سعى كنيد كه كودك هرچه زودتر به زندگى هميشگى و روزمره اش برگردد، فعاليت ها و برنامه هاى هميشگى به كودك كمك مى كند كه زودتر احساس امنيت و آرامش كند.


> در شرايط دشوارى كه خود شما ازيك غم بزرگ دررنج هستيد، انتظار رفتاركامل و بدون اشكال ازخود نداشته باشيد. دراين مواقع، ممكن است شما جلوى كودك گريه كنيد يا جواب سؤالات او را در وهله اول نداشته باشيد كه اينها همه طبيعى است. بنابراين از دوستان و اقوام كمك بخواهيد و به ياد داشته باشيد هرچه شما به خودتان بيشتر كمك كنيد تا با مسأله سوگ كنار بياييد، به كودكتان نيز بيشتر مى توانيد يارى برسانيد

 


 

شب ادراري(ناتواني كنترل ادرار)

 عدم كنترل ادرار يكي از شايعترين علل مراجعه به روانپزشك يا متخصص كودكان مي باشد.

كودكاني كه به سن پنج سالگي مي رسند بايد توانائي نگهداري و كنترل ادرار خود را كسب كنند .حال اگر با     رسيدن به سن پنج سالگي با سطح رشدي مناسب بدون هيچ دليل جسمي و مشكلات پزشكي  و يا مصرف  برخي  داروها ( ادرار او رها )،كنترل ادرار صورت نگيرد و اين مسئله دو بار در هفته به مدت سه ماه پياپي باشد، فرد مبتلا به اختلال بي اختياري ادرار خواهد بود. شب ادراري ممكن است خواه عمدي و خواه غير عمدي باشد. در واقع ترس، اضطراب، از دست دادن مهر و محبت والدين، تولد كودك ديگر، جلب نظر والدين، ترس از تنبيه و در بچه هاي بزرگتر مشكل در مدرسه و دوستان و در كل هيجانات مختلف در كودك مهمترين علل بيماري هستند.

وجود نشانه هاي نظير مكيدن انگشت، كج خلقي، لجبازي  و ساير مشكلات رفتاري همراه با اين اختلال گزارش است، زيرا عدم كنترل ادرار نيز  به نوبه’ خود بر روان كودك اثر مي گذارد و سر زنش يا تنبيه از طرف والدين باعث احساس ناراحتي و ضعف شده و بر شدت عدم كنترل ادرار مي افزايد، والدين بايد سعي كنند با آرامش و صبر با كودكان برخورد كنند، بايد از توبيخ و تنبيه كودك خودداري كرد و با اين عمل او را متوجه ساخت كه عدم كنترل ادرار عمل زشت و شرارت نيست بلكه نوعي بيماري است. 

محققان عقيده دارند چنانچه والدين در فهم كودك و نيازهاي او بكوشند و با وي رابطه عاطفي صحيح بر قرار    كنند بيماري به سهولت درمان ميشود.

 به طور خلاصه درمان با تلفيق روشهاي زير انجام مي گيرد:

الف: تشويق كودك به بيان مشكلات خود و اصلاح رابطه كودك و اعضاي خانواده. 

ب: از بين بردن جو اضطراب زا  براي كودك .

پ: بيدار كردن كودك براي ادرار كردن در شب در فواصل معين و آشنايي كودك با آداب توالت رفتن.            

ت: دادن مايعات به مقدار كم، مخصوصا نوشيدنيهايي كه در آنها كافيين وجود دارد مثل: چاي، قهوه، نوشابه.      

ث: تهيه و نصب ورقه بالاي تخت كودك به اين منظور كه شبهايي كه كودك خشك بود، توسط خودش يك ستاره يا خورشيد روي آن علامت زده شود و مي توان به منظور تشويق يك جايزه در ازاي مثلا ده ستاره به او داد.

ج: دارو درماني هم در بهبود اين اختلال موثر است، اما به هر حال موفقيت آن همراه با  موارد بالا مي باشد.

  


 

 برخی کودکان قادر نيستند در تاريکی بخوابند

 وحشت برخی کودکان از تاريکی، برخلاف تصور بعضی از والدين که آن را تلاش کودک برای جلب توجه می دانند، می تواند ناشی از شب کوری باشد.

پژوهشگران می گويند که اين ناراحتی نادر و تشخيص طبی آن دشوار است.

چشم اکثر مردم پس از مدت کوتاهی به تاريکی عادت می کند، اما چشم برخی از کودکان، که ظاهرا از هيچ گونه ضعف بينايی رنج نمی برند و در محيط پرنور به خوبی می بينند، به تاريکی عادت نمی کند.

ترس از سايه

پژوهشگران بيمارستان عمومی "گارتناول" در شهر گلاسکو در اسکاتلند با انتشار نتايج تحقيقات خود در "نشريه پزشکی بريتانيا" يکی از دو نوع ناراحتی مادرزادی شب کوری را تشريح کرده اند.

والدين يک دختربچه سه ساله که او را نزد پزشکان برده بودند گفتند که بچه بی وقفه از نابينايی در تاريکی شکايت می کند.

او به سختی به خواب می رفت و در تاريکی قادر به حرکت از يک اتاق تاريک به اتاق تاريک ديگر نبود، در حالی که می توانست به سوی محيط روشن حرکت کند.

پدر و مادر کودک او را تنها پس از آن که مشخص شد خواهر سه ماهه اش به ضعف بينايی مبتلا است نزد پزشک بردند.

مورد دوم به يک دختربچه دو ساله مربوط می شد که علاوه بر مشکل بينايی در تاريکی دائم به اشيا برخورد می کرد و زمين می خورد.

اين دختر بچه نيمه شب درحال گريه از خواب برمی خاست اما به اتاق خواب پدر و مادرش نمی رفت و شديدا وحشتزده می شد. او همچنين از سايه می ترسيد.

پزشکان دريافتند که در خانواده اين کودک، مشکلات بينايی از جمله شب کوری سابقه دار است.

به اين کودک چراغ قوه ای داده شد تا در تاريکی با خود حمل کند و اتاق خواب او شب ها روشن نگاه داشته شد.

به نظر می رسد به اين ترتيب وحشت او از شب برطرف شده باشد.

گروه پژوهشگران که سرپرستی آن را "گوردون داتون"، متخصص چشم به عهده داشت، نوشت: "نابينايی شبانه در کودکان می تواند باعث وحشت عميق از تاريکی شود."

وی افزود: "تشخيص اين ناراحتی و اختيار دادن به کودک برای کنترل نور محيط می تواند زندگی خانوادگی را متحول کند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 8:8  توسط زی زی  | 

غذای روح

یک دانشمند آزمایش جالبی انجام داد؛

اون یک اکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو

قسمت کرد .تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه

 ماهی کوچیکترماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به

 اون غذای دیگه ای نمی داد…او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و

بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد.

همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .بالا

خره بعد از مدتی ازحمله به ماهی کوچیک منصرف شد.او باور کرده بود

که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر

ممکنیه .دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد

…اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه

دیوار شیشه ای ساخته بود.یه دیوار که شکستنش از شکستن هر

دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت.

 باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی…

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:43  توسط زی زی  | 

عاشقانه های دوستانم

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد.

اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت.

هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

بعد از يک ماه پسرک مرد...

وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...

دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد...

ميدوني چرا گريه ميکرد؟

چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد

 www.sanfuni.blogfa.com

------------------------------------------------------------------------------

ماشينم را پر از بنزین كردم و راهي كوه شدم،

همراه زنم و دخترم.

زنم را گم كردم كنار چشمه اي كه آب خورد و گفت :چقدر خنك است .

دخترم را جا گذاشتم كنار بره هاي سفيد با عروسكش.

سينه ام را پر از هواي تازه كردم و سوت زنان به سوي شهر بر گشتم.

www.aazz.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 5:29  توسط زی زی  | 

داستان

خارپشت و مار

گویند:خارپشتی از یک مار تقاضا کرد:بگذار من نیز در لانه تو،مأوا

گزینم و همخانه تو باشم،مار اندیشه نانموده و بدون تحقیق و

شناخت خواهش خارپشت را پذیرفت! و او را به لانه تنگ و

کوچک خویش راه داد!چون لانه مار تنگ بود خارهای تیز

خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و وی را مجروح

می ساخت اما،مار از سر نجابت و مهمان دوستی دم بر نمی

آورد،سرانجام مار گفت:بنگر که چگونه مجروح و خونین شده

ام،آیا می توانی لانه مرا ترک گویی،خارپشت گفت:من نگرانی

ندارم،اگر تو نگرانی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی.

 **************************************************

در جستجوی خدا

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

  مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

  مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

  به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

  مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

  درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

  دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

  درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:3  توسط زی زی  | 

عاشقانه های من

   وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی می خواستم به راه راست بروم گفتند دروغ است

وقتی که به راه عشق سخن گفتم گفتندگناه است

وقتی گریستم گفتند کودکانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

حالا که سخن نمی گویم و لب فرو بستم گویند عاشق است

آیا ما از اصل وجود خویش دور مانده ایم ؟؟؟؟

                                                      

هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی

هر وقت تونستی پای کلاغ رو سفید کنی

هر وقت تونستی آتش رو ببوسی

هر وقت تونستی توی آب یه نفس عمیق بکشی

اون موقع من هم می تونم تو رو فراموشت کنم..........نمی تونم

                                                           

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد

زندگي كند ، لذّت ببرد

و نفس بكشد

                                                                    

بر‌آنم كه تمام خورشیدها را

چون شكوفه‌های نارنج

بر طر‌ّّه‌ مویت بنشانم.

اما تو

به دورها چشم دوخته‌ای :

از كهكشانی دیگر

و سیاره‌ای دیگر

شكوفه‌ای یخین را انتظار می‌كشی

كه برای چیدنش

می‌باید

سفری طولانی بیاغازم

و در راه بازگشت

تشنه بمیرم.

                                                                    

امشب دلم ميخواهد

به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

تو نهراس و آنكس باش.

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

جان ميدهد برايت جان دهم.

بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

و تو را ستايش كنم.

بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود

و تو را درنيابم.

ميخواهم بينديشي كه همين امشب

غير از من كسي ديوانه تو نيست

هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

كمي بيشتر با من

و همين امشب بگذار خيال كنم

كه جز تو كسي نيست.

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

نقش حقيقت را.

همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .

                                                             

 دیر گاهی ست که در این یک رنگی

 من به این آبی آرام نظر دوخته ام

 پهنه ی دشت تهی از خاشاک

 باغ سرشار ز مهر

 آسمان از پاکی بستر آبی خود را با شوق

 از فراز سرما از دل ابر سپید

 مرحمت می فرمود بر زمین خاکی

 تا هوا پر شود از بوی نم و خاک و علف 

 بوی گندمزاری که به زیر باران تن خود می شوید

 زندگی جاریست در دل گندمزار

 زندگانی آبیست ، قالب لیوانی 

 مایه ی عمر من و توست که در لیوان است

 گر بنوشیم نگه در ته لیوان کنیم که نماند باقی عمر  

 گر ننوشیم نگه بر خود لیوان کنیم که چه کردیم با عمر 

 نیم در حسرت دیدار تو شد

 نیم بر دیده ی گریان دل خسته به در گشت فنا .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 9:34  توسط زی زی  | 

عاشقانه های من

همه پرسند

 چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

 چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

 چیست در بازی آن ابر سپید؟

 روی این آبی آرام بلند  که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

   چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

  چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

  چیست در خنده ی جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری ؟

 نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند

  نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

  نه به این خلوت خاموش کبوترها

  من به این جمله نمی اندیشم

 من مناجات درختان را هنگام سحر

 رقص عطر گل یخ را با باد

 نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

  صحبت چلچله ها را با صبح

 نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

   گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

 همه را می شنوم  ،می بینم

 من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم

   همه وقت ، همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان

 جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

 من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

   اینک این من که به پای تو درافتادم باز

 ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند تو بخواه .

  پاسخ چلچله ها را تو بگو

  قصه ی ابر و هوا را تو بخوان

 تو بمان با من تنها تو بمان

 در دل ساغر هستی تو بجوش

  من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

 آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.

   

در زمانی که صداقت گل نایابی است من به

تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن

دوستت دارم 

محتاجم.

                                                            

كسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم 
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است و بي يادت 
در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من 
تو را هرگز نمي رانم
                                                  
 
 

شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم

                                    

                 حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم       

 

 من به تو هرگز نگفتم با تو بودن  آرزومه

 

                 نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

 

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چه هستم

 

                  که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم

 

  تو رو دیدم توی آینه توی تنهایی شکستی

 

                  من کلامی نمی خواستم که برام زندگی هستی

 

  نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

 

                   چشم تو پر از گلایست ولی هرگز نمی گفتی 

  

 گیرم در باورتان به خاک نشستم

 و ساقه های جوانم با ضربه های تبرتان زخم بست

 با ریشه چه می کنی

 گیرم که بر سر این بام نشسته در کمین پرنده ای

 با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنی

 گیرم که میزنی

 گیرم که می غری

 گیرم که می کشی

 با رویش ناگزیر جوانه چه می کنی

                                                       

 روزها را برف می پوشاند و شب ها را نگاه تو

 نمی دانم به شب دل ببندم یا به تو

 اما چشمهایت را که می بندی تمام دنیا یخ می زند 

                                                   

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود عشقت

  ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد دعاهایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 12:37  توسط زی زی  | 

عاشقانه های من

 از آن روز که با سر انگشت سبز معرفت

 پرده مخملی و سنگین پنجره ی دلم را باز کردی

  دیر زمانی می گذرد

  از آن روز که دستی به نشانه مهر دلم را گشود

 و قلبی به نشانه ی عشق هم آوای سوز نایم شد

  سر بر آستان تسلیم سائیدم

  و از نردبان صفا پله پله تا بیکرانه ی نور بالا رفتم

  اینک تو معنای حقیقی پرواز را به من آموختی

  و حال دریافتم که وعده گاه دلم جایی نیست جز محضر عشق تو

                                                       

  چگونه از سر درد برایت بنالم

 تا دوباره مهرم به دلت بیفتد

 و سایه ی دست مهربانت بر سرم قرار گیرد.....

   

 تو سرو پایت شور

 قلبت از شعله و نور

 تنت از چشمه ی عشق

 دلت از جنس بلور

 دیده ات نور و نظر

 اشکت از لعل و گهر

 لبت از درد و شراب

 لعلت آشوب و شرر

 خنده ات ضجه غم

 اشک چشمت نم نم

 غصه ات قصه ی عشق

 قصه ات درد و الم

جان از این غصه بمرد

 دل از این قصه فسرد

  این فروغ صبحدم

 من سرو پا دردم

  من عبور شبنم  در رخ برگ شقایق بر عشق

 بر دلی ساده و بی رنگ و ریا

   در نسیم سحری من همینم همین

قصه ی مشتاقی ، قصه ی بارش باران و تن پاک زمین

  بوی غمناک علف ، بوی عشق ، بی فروغ در شبها

   در دلم داغ دل عاشق را چون شقایق تا ابد خواهم برد.

                                                        

 به نام نامی عشق

                          نوشتم دفتر دل

                                                گذاشتم زندگیمو به پای باور دل

 ولی هرگز ندیدم کسی رو یاور دل

                                             بر سنگ نامداری شکستم ساغر دل

تو این دنیای فانی چه آورد بر سرم دل

                                                   که شد نامهربونی کلام آخر دل

 I Love You

 تن تو ظهر تابستون و به یادم میاره

 رنگ چشمای تو بارون و به یادم میاره

 وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره

 قهر تو تلخی زندون و به یادم میاره

 من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 از لبت دوست دارم شنیدنه

 تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه

 توهمون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

 تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

 من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

 من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 از لبت دوست دارم شنیدنه

 تو مثل وسوسه ی شکار یک شاپرکی

 تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی

 تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای

 و مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

 من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 از لبت دوست دارم شنیدنه

 تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

 گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

 اگه زنهای تو قصه بدونن که اینجایی

برای بردن تو با اسب بال دار می تازنچ

 من نیازم  تو رو هر روز دیدنه

 از لبت دوست دارم شنیدنه

 Let's Patch Things Up

  اگر کلبه ی چوبی در کنار دریا یافتی آن را حفظ کن

 زیرا آن کلبه محل سکونت دختری است که

 تمام وجودش از عشق تو پر شده

 کاش من با تو در آن کلبه با هم زندگی می کردیم

 و مفهوم واقعی عشق و زندگی را می یافتیم .

 افسوس که آرزوی من سرابی بیش نیست

 اما بدان که قلبم با توست

 هر جا که باشی با توست حتی در زیر خروار ها خاک ....

 

  شاید فردا بمیرم  

         شاید فردا دگر من نباشم

                      شاید فردا دگر از من بگریزی 

                                   شاید فردا مرا دوست نداشته باشی 

 شاید اصلا فردایی دیگر وجود نداشته باشد

                               شاید از غم عشق تو .........   

                                        به خواب روم و هرگز بیدار نشوم 

                   پس بگذار به امید فردا نباشم و با تمام وجود بگویم 

                                         >>دوستت دارم<<

                                              

 گفتی که به احترام دل باران باش

                                                  باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

                                                 از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

                                                 من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

                                                بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

                                               دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

                                              مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

                                             گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

                                             از لهجه ی بی وفایت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

                                            معنای لطیف عشق را فهمیدم

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 12:12  توسط زی زی  | 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست

 

 

گذران ثانیه هاتان به خیر باشد

 

یادتون نره که با محبتتون منو خوشحال کنید 

عکسای خوشکل

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 9:35  توسط زی زی  |